|
برای بهروز رضوی که در بستر بیماری است
|
تاريخ :
بيست و چهارم خرداد 1405 ساعت 12:33
|
|
کد : 439854
|
محمدباقر رضایی، سردبیر برنامههای ادبی رادیو و همکار قدیمی بهروز رضوی، که سالها رمانهای متعددی را برای خوانش در «کتاب شب» تنظیم رادیویی کرده، در پی بیماری این صدای ماندگار، متن آهنگینی نوشت.
محمدباقر رضایی ـ نویسنده و سردبیر برخی از برنامههای ادبی رادیو ـ که طیِ چندین سالِ پیاپی صدها رمان خارجی و ایرانی را برای خوانشِ بهروز رضوی در برنامه «کتاب شب» رادیو تهران تنظیم رادیویی کرده است، در پیِ بیماری این صدای ماندگار رادیو متن آهنگینی نوشته و آن را در اختیار ایسنا گذاشته است.
متن آهنگین محمدباقر رضایی اشارههایی نیز به بیباکیِ بهروز رضوی در برابر برخی خطرها دارد که همیشه دوستان و همکارانش را نگران سلامت او می کرد.
این متن آهنگین به شرح زیر است:
یادواره برای «این صدا بهروز رضوی» ( در هشت پرده )
پرده اول:
آن عاشق داستان و رمان
آن راویِ کتاب شب رادیو تهران
آن داغ برادر دیده
آن با حسین منزوی پریده
آن مماشات کن با آدمهای حتی عوضی؛
استاد بهروز رضوی!
از مشایخ صدا بود
و صاحبِ رَدا بود.
همهی وادیها را درنوردیده بود
و از غم دنیا رهیده بود.
هم نویسنده بود، هم شاعر،
هم خواننده، هم نوازنده،
هم بازیگر، هم گوینده!
و از رو بود که زبانزد خاص و عام بود.
عشق در صدایش جاری بود
و از همه نظر عالی بود.
تلفیقی از رهایی و وسواس بود
و عاشقِ تجربههای خاص بود.
گویندگیاش جنبهی روحی داشت
و برایش خاصیتِ بهبودی داشت.
پرده دوم:
متن را بی درنگ در دست میگرفت و میخواند
و کم اتفاق میافتاد که تپق بزند و غلط بخوانَد،
و این از سواد او بود.
روایت کنند که روزی یکی از گویندههای تازه به دوران رسیده و لوسِ رادیو از او پرسید: استاد، چه کنم که صدایم از این که هست بهتر شود؟
با لبخندی ملیح گفت: سواد بیاموز.
این سخن بر آن گوینده چنان گران آمد که رفت و دیگر نیامد که از استاد نصیحت بخواهد.
پرده سوم:
در دوران منحوس کرونا، هیچ از این مرضِ واگیردار واهمه نداشت.
هر کس به سراغش میآمد و می خواست او را بغل و ماچ کند، حی و حاضر بود و آغوشش را میگشود، بی آن که فکر کند طرف شاید کرونا گرفته باشد.
و این از مرام و معرفت او بود.
پرده چهارم:
عشقِ خواندنِ کتاب، او را حتی در روزهایی که کرونا در اوج بود، به رادیو می کشاند.
به هر دعوتی لبیک میگفت
و به هیچ تقاضایی نه نمیگقت.
دیدهام طرف با عطسه به سراغش آمد و به او اظهار ارادت کرد
و او نه خودش را کنار کشید و نه به طرف کم محلی کرد.
و این از خصلتِ مردمداریِ او بود.
پرده پنجم:
یکی از دوستان دلسوزش در روزهای اوج کرونا او را از محبتهای بیجا منع کرد.
جوابی که شنید این بود: کرونا عددی نیست که من او را
بگیرم!
پرده ششم:
حاج محمد قربانی ( مسن ترین رادیوییِ حالِ حاضر ) هر وقت می دید بهروز «نخِ سرطان زا» به لب دارد، دادش در می آمد.
بانگ می زد: ای بهروز ! چرا به فکر سلامتیات نیستی!؟
و بهروز می گفت: داش مَمَد، ول کن ما رو بذار حالمونو کنیم! خودِت اون موقعها تو برنامه گلها حالِتو کردی، حالا ما رو منع میکنی! بی خیالِ ما شو پیرمرد...!
پیرمرد که یک زمان وردستِ داوود پیرنیا در برنامه گلها بود، سر تکان می داد و غر غر می کرد که: آخرش می بینیم بهروز جان، حالا هی بکش!
پرده هفتم:
جوابهای دندان شکناش معروف بود.
یکی از مدیران رادیو به او گفته بود: آقای رضوی! این همه کتاب توی برنامه کتاب شب خواندی!! خسته نشدی! بس است دیگر، تعطیلش کنید.
بلافاصله گفت: شما چطور؟ این همه نماز خواندهاید خسته نشدهاید!؟ بس است دیگر، تعطیلش کنید! میشود!؟
مدیر، انگشت به لب گذاشت و به فکر فرو رفت!
پرده هشتم:
صدها خاطره از او دارم، اما اینجا جا برای گفتنشان ندارم.
فقط این را بگوبم که چند سال قبل به او گفتم این گفتوگوهای پراکندهای که با تو کردن، غیر از یکی دوتاشون، نشون دهندهی حال و احوال تو نیستن. اون یکی دوتا هم کامل نیستن. چرا یه فکری واسه خاطراتِت نمیکنی!؟
گفت: چه کار کنم! نمیتونم بهشون بگم نه! یه چیزای معمولی می پرسن منم یه چیزای معمولی بهشون میگم که کار همدیگه رو راه بندازیم دیگه! ثواب داره! ولی یه گفتوگو اومدن تو خونهی بنفشه باهام کردن ازش راضی بودم، بقیهش آره راست میگی، عادی بودن و چیز دندونگیری ازشون در نیومد!
دیدم درست میگه.
بِهِش پیشنهاد دادم بیا یک گفتوگوی مفصل با هم داشته باشیم و کتابِش کنیم.
گفت: چرا که نه! چه جوری؟
گفتم برای این که سختت نباشه، هر دوشنبه که ضبط کتاب شب داریم، من یک سوال روی کاغذ مینویسم، شما ببر خونه با حوصله جوابشو بنویس، دوشنبه بعد بیار تحویلم بده.
منم سوال بعدی رو بِهِت میدم.
همینطور شوخی شوخی پیش میربم ببینیم چی میشه!
گفت باشه، حتماً عالی میشه! منم سر فرصت می تونم جواب های خوب بدم.
خلاصهش این که مصاحبه ی کتبیِ ما دو سه سال ادامه داشت و بهروز با خط خودِش تمام مسایل کودکی و نوجَوونی و جَوونیش رو برام نوشت ( تا حدود شصت صفحه ) ولی از یک جایی خسته شد و گفت: بسه دیگه، بقیهاش باشه چند وقت دیگه.
دیدم واقعاً خسته شده. شوخی نبود. بهروز معمولاً اون موقع ها به سختی چیز می نوشت، چون جَوونیهاش تو رادیو اونقدر نویسندگی کرده بود که دیگه سیر شده بود. حالا فقط با صداش حال می کرد نه با قلمش؛ ولی به من با قلمش هم حال داد؛ اما دیگه حوصلهش نگرفت که ادامه بده و خاطرات رادیوییش رو برام بنویسه! یعنی داشت هر هفته می رفت دکتر گیاهی که چاقیش رو درمون کنه و سیگارو بذاره کنار؛ که اونو هم نصفه کاره رها کرد و گفت سیگارو عشقه، ولِش کن!
منم مصاحبه رو بستم و اسمشو گذاشتم: «این صدا بهروز رضوی-- از آغاز تا میان سالگی!»
امیدوارم یک روز منتشرش کنم.»
|