معرفی ۱۲ هزار واحد تولیدی برای دریافت تسهیلات بانکی
|
وزیر صمت عازم قزاقستان شد
|
روایت وزیر صمت از تلاطم بازار خودرو
|
تامین ورق خودرو، میلگرد و شمش فولادی بدون محدودیت
|
امروز ایران در جایگاه کشورهای تحریمکننده است
|
پرداخت تسهیلات با سود پایین به شرکتها برای حفظ کارگران
|
ایستادگی تولید؛ جنگ چرخ صنعت را متوقف نکرد
|
اعتراض رسمی وزارت صنعت به تخریب زیرساختهای صنعتی ایران در حملات اخیر
|
مشوق سرمایهگذاری در شهرکهای صنعتی تا پایان سال تمدید شد
|
هدفگذاری تجارت یک میلیارد دلاری میان ایران و تاجیکستان
|
وزیر صمت: فولاد مبارکه پشتوانهای برای توسعه و آبادانی کشور است
|
تأمین یارانه مورد نیاز بخشهای آسیبپذیر تولید و صنعت بهطور هدفمند
|
وزیر صمت: تامین خوراک صنایع پتروشیمی نقش مهمی در مزیت تولید دارد
|
دو شنبه 2 شهريور 1405
Toggle navigation
صفحه نخست
درباره ما
آرشیو
تماس با ما
دلار ۲۰۰ هزار تومانی با ذهن ما چه میکند
تاريخ:دوم شهريور 1405 ساعت 16:22
|
کد : 451451
|
مشاهده: 14
گروه اندیشه: دکتر هومن قاپچی، فوق دکترای مدیریت رسانه و علوم شناختی دانشگاه تهران در مقاله ای که در اختیار خبرگزاری خبرآنلاین قرار داده، موضوع تورم و تاثیر آن را در شناخت افکارعمومی و مردم مورد توجه قرار داده است. از نظر قاپچی تورمِ مزمن و شوکهایِ اقتصادیِ پیدرپی، فراتر از یک بحران مالی و کاهش قدرتِ خرید، رابطه انسان با آینده را ملتهب کرده و وارد قلمرو علوم شناختی میشود. بر این اساس قاپچی معتقد است درگیر شدن مداوم ذهن با «مدیریت کمیابی» و پیشبینیناپذیریِ قیمتها، ظرفیت تمرکز، یادگیری و تصمیمگیری بلندمدت را مستهلک ساخته و مانند یک «مالیات شناختی»عمل میکند. این وضعیت مخرب بیش از همه «طبقه متوسط» را هدف قرار داده است؛ جایی که مواجهه با «محرومیت نسبی» و ناکامی در دستیابی به اهدافِ مرسوم، حس بیافقی و ریزش انتظارات را در میان میلیونها نفر رقم میزند. پیامد زیستن در چنین فضای بیثباتی، کوتاهتر شدن افق زمانی تصمیمگیریها، زوال اعتماد به برنامهریزی و استقرار «تابآوریِ همراه با فرسودگی» است. در نهایت، خطر اصلی نوسانات اقتصادی نه صرفاً کوچک شدن سفرهها، بلکه زوال قدرتِ «تصور و ساختنِ آینده» و انتقال جامعه از پویایی به انفعال زیستی و مدیریت محض بقاست. این مطلب را در ادامه می خوانید:
****
دلار ۲۰۰ هزار تومانی با ذهن ما چه میکند؟؛ از تنگنای معیشت تا تنگنای شناخت/ بیثباتی اقتصادی افق آینده را در ذهن ایرانیان نابود میکند
هومن قاپچی
این روزها وقتی از افزایش قیمت دلار و طلا و سکه حرف میزنیم، معمولاً درباره یک مسئله اقتصادی صحبت میکنیم: نرخ ارز بالا رفته، قدرت خرید کاهش یافته، قیمت کالاها افزایش پیدا کرده و هزینه زندگی بیشتر شده است. اما شاید یک سؤال مهمتر را کمتر پرسیدهایم: اگر یک جامعه برای مدت طولانی با شوکهای اقتصادی پیدرپی مواجه شود، این وضعیت با ذهن مردم چه میکند؟
در تابلوی ونگوگ، آدمها غذای کمی دارند، اما جهانشان قابل فهم است. آنها میدانند چه میکارند، چه به دست میآورند و چه چیزی سر سفره میگذارند. اما در تورم مزمن، حتی اگر امروز غذای کافی روی میز باشد، فرد نمیداند قدرت خرید فردا چه خواهد بود
در تابلوی «سیبزمینیخوران» ونگوگ، پنج نفر دور یک میز نشستهاند. غذایشان ساده است؛ چند سیبزمینی و چیزی برای نوشیدن. نور اتاق کم است و چهرهها خستهاند. اما یک چیز در این تصویر ثابت است: آنها میدانند برای چه دور میز نشستهاند. بیش از یک قرن بعد، ممکن است مسئله ما دیگر کمبود سیبزمینی نباشد. مسئله این باشد که قیمت همان سیبزمینی، فردا چقدر خواهد بود؛ درآمد امروز ما فردا چه ارزشی دارد؛ و آیا اصلاً میتوانیم برای ماه آینده با اطمینان برنامهریزی کنیم. شاید تفاوت بزرگ میان فقر کلاسیک و بیثباتی اقتصادی مدرن همین باشد: در فقر، انسان با کمبود روبهروست؛ در بیثباتی، حتی نمیداند فردا اندازه کمبود چقدر خواهد بود.[۱]
اگر قیمتها فقط بالا بروند، مسئله اقتصادی است. اما اگر مردم دیگر نتوانند بر اساس قیمت امروز برای فردا تصمیم بگیرند، اگر پسانداز کردن معنای قبلی خود را از دست بدهد، اگر برنامهریزی برای ازدواج، خرید خانه، تحصیل فرزند یا حتی یک سفر ساده دائماً به تعویق بیفتد، دیگر فقط با کاهش قدرت خرید مواجه نیستیم. در این نقطه، اقتصاد وارد قلمرو شناخت میشود. و شاید بتوان مسئله امروز را از این زاویه دید: تورم مزمن فقط پول را بیثبات نمیکند؛ رابطه انسان با آینده را نیز بیثبات میکند.
از «پول کمتر» تا «آینده نامطمئنتر»
فرض کنیم فردی همچنان شغل دارد و درآمد ماهانهاش نیز قطع نشده است. او لزوماً در تعریف کلاسیک، فردی «فقیر» نشده است. اما ممکن است اتفاق مهمتری برای او رخ داده باشد: درآمد او دیگر قدرت ساختن همان آیندهای را ندارد که چند سال قبل میتوانست بسازد.
فقر، مغز را فقط با کمبود مواجه نمیکند؛ اگر با ناامنی و استرس مزمن همراه شود، میتواند مغز را به سمت زندگی در «تهدید همیشگی» سوق دهد. و این دقیقاً نقطه اتصال اقتصاد، مغز و رفتار اجتماعی است. مسئله فقط این نیست که مردم چقدر پول دارند؛ مسئله این است که مغز آنها در چه جهانی تصمیم میگیرد: جهانی که آینده قابل پیشبینی است، یا جهانی که هر روز باید دوباره آن را از نو محاسبه کرد
خانهای که زمانی با چند سال پسانداز قابل تصور بود، حالا ممکن است بسیار دور به نظر برسد. خودرویی که زمانی یک هدف اقتصادی معمولی بود، تبدیل به یک دارایی دشوار شود. سفر، ازدواج، فرزندآوری یا سرمایهگذاری بلندمدت، از برنامه قطعی زندگی به گزینههایی مشروط تبدیل شوند. اینجا مسئله فقط کاهش درآمد واقعی نیست؛ مسئله کاهش قدرت تبدیل درآمد به آینده است. و این تفاوت مهمی است. زیرا انسان فقط با پول امروز زندگی نمیکند؛ با تصویری که از فردای خود دارد نیز زندگی میکند. اگر آن تصویر دائماً کوچکتر شود، پیامد اقتصادی میتواند به پیامد شناختی تبدیل شود.
«ذهنیت کمیابی»؛ وقتی مغز دائماً درگیر کمبود است
در علوم رفتاری مفهومی وجود دارد به نام «ذهنیت کمیابی[۲]». این ادبیات نشان میدهد که تجربه کمبود منابع میتواند بخشی از توجه و ظرفیت ذهنی فرد را به مسئله کمبود اختصاص دهد. یعنی وقتی منابع محدودند، ذهن مجبور میشود دائماً درباره این فکر کند که «چگونه کم نیاورم؟»، «چه چیزی را حذف کنم؟»، «این ماه چه چیزی گرانتر میشود؟» و «اگر اتفاق پیشبینینشدهای رخ داد چه کنم؟»
این موضوع فقط یک استعاره روانشناختی نیست. یک فرا تحلیل منتشرشده در سال ۲۰۲۴ درباره رابطه کمیابی مالی و عملکرد شناختی، با بررسی مجموعه بزرگی از شواهد، نشان داد که میان کمیابی مالی و عملکرد شناختی رابطهای منفی وجود دارد؛ هرچند این رابطه در همه مطالعات یکسان نیست و شدت آن به شرایط و ویژگیهای افراد بستگی دارد. بنابراین باید در استفاده از این یافته احتیاط کرد. نمیتوان گفت «فقر مغز را خراب میکند» یا «تورم حتماً توانایی شناختی مردم را کاهش میدهد».
مسئله طبقه متوسط الزاماً «نداشتن» نیست؛ گاهی مسئله از دست دادن تدریجی امکانهایی است که قبلاً قابل دسترس بودند. یک خانواده ممکن است هنوز خانه داشته باشد، درآمد داشته باشد و از بسیاری از امکانات زندگی نیز برخوردار باشد؛ اما احساس کند که فرزندانش دیگر نمیتوانند همان مسیر اجتماعی را طی کنند که خودشان طی کردهاند. این پدیده را میتوان با مفهوم «محرومیت نسبی » توضیح داد. در این نظریه، احساس محرومیت فقط از مقایسه وضعیت فرد با یک استاندارد مطلق ناشی نمیشود؛ بلکه فاصله میان انتظارات و واقعیت نیز اهمیت دارد. فرد ممکن است فقیر مطلق نباشد، اما وقتی فاصله میان آنچه انتظار داشت و آنچه اکنون میتواند به دست آورد افزایش مییابد، احساس محرومیت شکل میگیرد
چنین گزارهای از نظر علمی بیش از حد ساده است. اما میتوان سؤال دقیقتری پرسید: وقتی ذهن فرد بهطور مداوم درگیر مدیریت کمبود و عدم اطمینان اقتصادی است، چه مقدار از ظرفیت توجه او برای برنامهریزی بلندمدت، یادگیری، خلاقیت و تصمیمگیری باقی میماند؟ این پرسش، بهخصوص در شرایط تورم مزمن، بسیار جدی است.
طبقه متوسط؛ مسئلهای فراتر از فقر
شاید یکی از مهمترین گروههایی که باید در این بحث جدی گرفته شود، طبقه متوسط باشد. زیرا مسئله طبقه متوسط الزاماً «نداشتن» نیست؛ گاهی مسئله از دست دادن تدریجی امکانهایی است که قبلاً قابل دسترس بودند. یک خانواده ممکن است هنوز خانه داشته باشد، درآمد داشته باشد و از بسیاری از امکانات زندگی نیز برخوردار باشد؛ اما احساس کند که فرزندانش دیگر نمیتوانند همان مسیر اجتماعی را طی کنند که خودشان طی کردهاند. این پدیده را میتوان با مفهوم «محرومیت نسبی[۳]» توضیح داد.
در این نظریه، احساس محرومیت فقط از مقایسه وضعیت فرد با یک استاندارد مطلق ناشی نمیشود؛ بلکه فاصله میان انتظارات و واقعیت نیز اهمیت دارد. فرد ممکن است فقیر مطلق نباشد، اما وقتی فاصله میان آنچه انتظار داشت و آنچه اکنون میتواند به دست آورد افزایش مییابد، احساس محرومیت شکل میگیرد. این سنت نظری در جامعهشناسی و روانشناسی اجتماعی، سالهاست برای توضیح رفتارهای جمعی و سیاسی مورد استفاده قرار گرفته است. به زبان سادهتر گاهی آنچه مردم را ناراضی میکند فقط فقر نیست؛ سقوط از یک سطح مورد انتظار از زندگی است و این برای طبقه متوسط اهمیت ویژهای دارد.
خطر اصلی شاید «سقوط انتظارات» باشد
تصور کنید فردی در ۳۰ سالگی متوجه شود که با وجود تحصیلات، شغل و درآمد، دیگر نمیتواند به اهدافی برسد که تا چند سال قبل کاملاً عادی به نظر میرسیدند. او فقط با افزایش قیمت مواجه نشده است. او با یک سؤال مواجه شده است: «پس من برای چه چیزی تلاش میکنم؟»
اگر این پرسش در مقیاس فردی اتفاق بیفتد، ممکن است به تغییر سبک زندگی منجر شود. اما اگر میلیونها نفر همزمان آن را تجربه کنند، مسئله اقتصادی میتواند تبدیل به بحران اجتماعی، سیاسی یا امنیتی شود. در این وضعیت، ممکن است مردم همچنان کار کنند، اما کمتر پسانداز کنند؛ همچنان تحصیل کنند، اما نسبت به بازده تحصیلات بدبینتر شوند؛ همچنان برنامهریزی کنند، اما افق برنامهریزیشان کوتاهتر شود. این همان جایی است که باید از افق زمانی تصمیمگیری سخن گفت. اقتصاد بیثبات میتواند انسان را از «برنامهریزی برای پنج سال آینده» به «مدیریت ماه آینده» سوق دهد. و جامعهای که دائماً در حال مدیریت امروز است، ممکن است بهتدریج ظرفیت کمتری برای ساختن فردا داشته باشد.
آیا این وضعیت به ناآرامی اجتماعی منجر میشود؟
اینجا باید مراقب یک اشتباه رایج باشیم. نمیتوان یک رابطه خطی ترسیم کرد: گرانی منجر به فقر و فقر منجر به اعتراض میشود. ادبیات علمی چنین رابطه سادهای را تأیید نمیکند. پژوهشهای مربوط به نابرابری و ناآرامی اجتماعی نشان میدهند که اثر اقتصاد بر کنش جمعی به عوامل دیگری نیز وابسته است؛ از جمله نحوه تجربه نابرابری، احساس بیعدالتی، امکان بسیج اجتماعی و ظرفیت نهادهای سیاسی برای پاسخگویی.
تورم مزمن فقط مالیات اقتصادی نیست؛ نوعی مالیات شناختی نیز هست. مالیات اقتصادی از منابع مالی کم میکند. اما بیثباتی مزمن میتواند از منابع دیگری نیز مصرف کند: توجه، تمرکز، برنامهریزی، اعتماد به آینده و ظرفیت تصمیمگیری بلندمدت
یک مرور پژوهشی جدید در سال ۲۰۲۵ نیز بر همین نکته تأکید میکند که رابطه نابرابری اقتصادی و خشونت سیاسی مستقیم و یکسان نیست و به سازوکارهای بسیج اجتماعی وابسته است. حتی پژوهشهای مربوط به «محرومیت نسبی» نشان میدهند که احساس محرومیت میتواند برخی اشکال مشارکت و اعتراض را افزایش دهد، در حالی که ممکن است مشارکتهای رسمی و متعارف را کاهش دهد. پس مسئله فقط این نیست که مردم چقدر فقیرند.
مسئله این است که: چه چیزی را ناعادلانه میدانند؟ چه آیندهای را از دسترفته میبینند؟ چه کسی را مسئول آن میدانند؟ آیا احساس میکنند امکان تغییر وجود دارد؟ و آیا میان افراد مختلف، احساس مشترکی از این وضعیت شکل گرفته است؟ این مجموعه است که میتواند نارضایتی فردی را به مسئله اجتماعی تبدیل کند.
دلار ۲۰۰ هزار تومانی با ذهن ما چه میکند؟؛ از تنگنای معیشت تا تنگنای شناخت/ بیثباتی اقتصادی افق آینده را در ذهن ایرانیان نابود میکند
(تابلوی سیبزمینیخوران ونسان ونگوگ)
از «فقر» مهمتر: احساس بیافقی
شاید بنابراین بهتر باشد به جای تمرکز صرف بر شاخص فقر، درباره چیزی صحبت کنیم که میتوان آن را «فروپاشی افق اقتصادی[۴]» نامید. این اصطلاح را میتوان بهعنوان یک چارچوب تحلیلی پیشنهادی به کار برد، نه بهعنوان یک نظریه تثبیتشده. منظور از آن شرایطی است که در آن فرد هنوز درآمد و منابعی دارد، اما دیگر نمیتواند با اطمینان درباره آینده اقتصادی خود تصمیم بگیرد.
در چنین وضعیتی، سه اتفاق ممکن است همزمان رخ دهد: اول، افق زمانی کوتاه میشود. تصمیمهای بلندمدت جای خود را به تصمیمهای کوتاهمدت میدهند. دوم، توجه به قیمتها افزایش مییابد. قیمت دلار، طلا، مسکن، مواد غذایی و حتی قیمت یک کالای معمولی به بخشی از محیط شناختی روزمره تبدیل میشود. سوم، اعتماد به برنامهریزی کاهش مییابد. فرد ممکن است به این نتیجه برسد که هر برنامهای که امروز میچیند، ممکن است چند ماه دیگر بیاعتبار شود. این سومی شاید از همه مهمتر باشد. زیرا توسعه اقتصادی فقط با درآمد و تولید ساخته نمیشود؛ با قابلیت پیشبینی نیز ساخته میشود.
تورم به مثابه «مالیات شناختی»
اینجاست که یک استعاره تازه شکل میگیرد: تورم مزمن فقط مالیات اقتصادی نیست؛ نوعی مالیات شناختی نیز هست. مالیات اقتصادی از منابع مالی کم میکند. اما بیثباتی مزمن میتواند از منابع دیگری نیز مصرف کند: توجه، تمرکز، برنامهریزی، اعتماد به آینده و ظرفیت تصمیمگیری بلندمدت. این تعبیر البته نباید با یک واقعیت تجربی قطعی اشتباه گرفته شود. اما بهعنوان یک چارچوب تحلیلی، کمک میکند بفهمیم چرا اثر بحران اقتصادی ممکن است بسیار فراتر از شاخصهای رسمی اقتصاد باشد. اگر ذهن یک خانواده هر روز بخشی از انرژی خود را صرف پاسخ به این پرسش کند که «ماه آینده چه اتفاقی میافتد؟»، بخشی از ظرفیت آن خانواده برای فکر کردن به «پنج سال آینده» مصرف شده است. و این یعنی اقتصاد میتواند بهصورت غیرمستقیم بر کیفیت تصمیمگیری اجتماعی اثر بگذارد.
جامعهای که مدام شوک میبیند، فقط تابآور نمیشود
در سالهای اخیر، درباره تابآوری اجتماعی زیاد صحبت کردهایم. تابآوری یعنی جامعه بتواند در برابر شوک مقاومت کند و پس از آن به کارکرد خود ادامه دهد. اما تورم مزمن یک ویژگی مهم دارد: شوک تمام نمیشود. شوک امروز ممکن است با شوک فردا جایگزین شود. در چنین شرایطی، سؤال مهمتر این است: آیا جامعه فقط تحمل میکند؟ یا یاد میگیرد؟ این تمایز از نظر شناختی بسیار مهم است. یک جامعه ممکن است در برابر شوکهای اقتصادی مقاوم شود، اما در عین حال خسته، بدبین و کوتاهنگر شود. در این حالت، ما با تابآوری همراه با فرسودگی مواجهیم. اما وضعیت مطلوبتر چیزی فراتر از تابآوری است: توانایی سازگار شدن با شرایط جدید، یادگیری از شوکها و حفظ ظرفیت برنامهریزی و تصمیمگیری. اینجا مفهوم پادشکنندگی شناختی اهمیت پیدا میکند؛ یعنی جامعه نهتنها از شوکها عبور کند، بلکه از تجربه آنها برای بهبود سازوکارهای تصمیمگیری، تشخیص اطلاعات و سازگاری خود استفاده کند.
مسئله فقط قیمت دلار نیست
بنابراین وقتی از عبور دلار از یک مرز روانی یا رسیدن قیمت سکه به یک عدد تاریخی صحبت میکنیم، نباید فقط درباره این حرف بزنیم که «چقدر گران شد.» سؤال عمیقتر این است: این عدد چه تغییری در تصور مردم از آینده ایجاد میکند؟ ممکن است یک عدد اقتصادی، در بازار فقط یک عدد باشد؛ اما در ذهن مردم به نماد تبدیل شود. نماد اینکه قیمتها دیگر قابل پیشبینی نیستند. پسانداز کردن دشوار شده است. آینده فرزندم نامطمئن است. خانه خریدن از دسترس خارج شده. هرچه بیشتر کار میکنم، فاصلهام با هدف بیشتر میشود. در این وضعیت، عدد اقتصادی به تجربه روانی و شناختی تبدیل میشود. و دقیقاً همینجاست که اقتصاددان، جامعهشناس و متخصص علوم شناختی باید با یکدیگر گفتوگو کنند.
وقتی از عبور دلار از یک مرز روانی یا رسیدن قیمت سکه به یک عدد تاریخی صحبت میکنیم، نباید فقط درباره این حرف بزنیم که «چقدر گران شد.» سؤال عمیقتر این است: این عدد چه تغییری در تصور مردم از آینده ایجاد میکند؟ ممکن است یک عدد اقتصادی، در بازار فقط یک عدد باشد؛ اما در ذهن مردم به نماد تبدیل شود. نماد اینکه قیمتها دیگر قابل پیشبینی نیستند. در این وضعیت، عدد اقتصادی به تجربه روانی و شناختی تبدیل میشود. و دقیقاً همینجاست که اقتصاددان، جامعهشناس و متخصص علوم شناختی باید با یکدیگر گفتوگو کنند
آنچه باید نگران آن باشیم، تنها کوچک شدن سفره نیست
کوچک شدن سفره مردم مسئلهای بسیار جدی است. اما شاید لازم باشد یک لایه دیگر را نیز ببینیم: آیا همزمان با کوچک شدن سفره، افق ذهنی جامعه نیز در حال کوچک شدن است؟ آیا مردم هنوز میتوانند برای پنج یا ده سال آینده برنامهریزی کنند؟ آیا جوانی که امروز تصمیم به ازدواج میگیرد، میتواند فردای اقتصادی خود را تصور کند؟ آیا خانواده میتواند برای تحصیل فرزندش برنامه بلندمدت داشته باشد؟ آیا کارآفرین میتواند درباره سرمایهگذاری چندساله تصمیم بگیرد؟ آیا فرد میتواند به جای «حفظ ارزش پول تا ماه آینده»، درباره «ساختن آینده» فکر کند؟ اگر پاسخ این پرسشها بهتدریج منفی شود، مسئله دیگر صرفاً تورم نیست. ما با فرسایش افق آینده مواجهیم. و شاید این یکی از مهمترین هزینههای پنهان بیثباتی اقتصادی باشد. اقتصاد را معمولاً با نرخ تورم، رشد اقتصادی، درآمد سرانه، نرخ بیکاری و قدرت خرید اندازه میگیریم. همه اینها ضروریاند. اما برای فهم وضعیت واقعی یک جامعه شاید لازم باشد شاخص دیگری را نیز جدی بگیریم:
جامعه تا چه اندازه هنوز قادر است آینده را تصور و برای آن برنامهریزی کند؟
زیرا جامعهای که آینده را از دست بدهد، لزوماً همان لحظه فرو نمیپاشد. ممکن است همچنان کار کند، مصرف کند، تحصیل کند و زندگی روزمره خود را ادامه دهد. اما آرامآرام از «ساختن آینده» به «مدیریت بقا» منتقل شود. و شاید مهمترین پرسش امروز ما همین باشد: وقتی پول ارزش خود را از دست میدهد، چگونه میتوانیم نگذاریم آینده هم ارزش خود را در ذهن مردم از دست بدهد؟ این دیگر فقط یک پرسش اقتصادی نیست. یک پرسش درباره شناخت، امید، اعتماد و تابآوری یک جامعه است.
شاید بد نباشد دوباره به «سیبزمینیخوران» ونگوگ برگردیم. آنها چیز زیادی روی میز ندارند، اما هنوز یک میز مشترک دارند. هنوز میتوانند در کنار یکدیگر بنشینند، غذا بخورند و زندگی خود را در یک قاب مشترک معنا کنند. مسئله امروز ما فقط این نیست که روی میز چه داریم. مسئله این است که آیا هنوز میتوانیم آیندهای مشترک را روی همان میز تصور کنیم. جامعهای که قدرت خریدش را از دست میدهد، فقیرتر میشود؛ اما جامعهای که قدرت تصور آینده را از دست بدهد، چیزی بیش از پول را از دست داده است. شاید یکی از مهمترین وظایف سیاستگذاری اقتصادی نیز همین باشد: نه فقط بازگرداندن قدرت خرید، بلکه بازگرداندن قابلیت پیشبینی، امکان برنامهریزی و اعتماد به فردا. زیرا انسان فقط با نان زنده نمیماند؛ با تصویری که از فردا دارد نیز زندگی میکند.
پانوشت ها
[۱] در تابلوی ونگوگ، آدمها غذای کمی دارند، اما جهانشان قابل فهم است. آنها میدانند چه میکارند، چه به دست میآورند و چه چیزی سر سفره میگذارند. اما در تورم مزمن، حتی اگر امروز غذای کافی روی میز باشد، فرد نمیداند قدرت خرید فردا چه خواهد بود. بنابراین شاید تفاوت بنیادی این باشد: فقر، مغز را فقط با کمبود مواجه نمیکند؛ اگر با ناامنی و استرس مزمن همراه شود، میتواند مغز را به سمت زندگی در «تهدید همیشگی» سوق دهد. و این دقیقاً نقطه اتصال اقتصاد، مغز و رفتار اجتماعی است. مسئله فقط این نیست که مردم چقدر پول دارند؛ مسئله این است که مغز آنها در چه جهانی تصمیم میگیرد: جهانی که آینده قابل پیشبینی است، یا جهانی که هر روز باید دوباره آن را از نو محاسبه کرد.
[۲] Scarcity Mindset
[۳] Relative Deprivation
[۴] Economic Horizon Collapse
http://www.sanatnews.ir/News/1/451451
آدرس ايميل شما:
*
آدرس ايميل دريافت کنندگان
*
Sending ...
*
پربازديد ترينها
تأکید وزیر صمت بر لزوم همگونسازی قوانین با شرایط فعلی تولید
ارتقای روابط تجاری ایران و افغانستان در اولویت دولت است
اتابک: نقشه راه همکاریهای تجاری ایران و اوراسیا در مسکو نهایی میشود
عایدی هزار میلیارد تومانی کشور از اجرای قانون تجارت ملوانی
اتابک: دستور روانسازی واردات قطعات ریلی صادر شد
اتابک: برق بخش تولید نباید قطع شود
اتابک: نباید جایگاه اصناف تضعیف شود
وزیر صمت عازم قزاقستان شد
مکانیسم ماشه خطوط دریایی ایران را متوقف نکرد
معرفی ۱۲ هزار واحد تولیدی برای دریافت تسهیلات بانکی
هیچ نهاد مشخصی پاسخگوی مشکلات اقتصاد دریامحور نیست
روایت وزیر صمت از تلاطم بازار خودرو
آخرين اخبار
سود نجومی وام مسکن در تهران
دلار ۲۰۰ هزار تومانی با ذهن ما چه میکند
هجوم به پمپبنزینها
حذف کنکور هم فایده ندارد
جمعآوری فوری یک دارو از بازار به دلیل آلودگی
عطاری متخلف در تهران لو رفت
مصدومیت ۱۱۹ ایرانی در آب
چوب حراج به توپ دست خدا
فرمانده ارتش پاکستان وارد تهران شد
هشدار سنگین رییس اتحادیه طلا و جواهر به خریداران طلا
ادعای رویترز: منیر پیش از سفر به تهران با ترامپ گفتوگو کرد
رونمایی از پهپاد مافوق صوت پنهانکار
کليه حقوق محفوظ و متعلق به پايگاه اطلاع رسانی صنعت نيوز ميباشد
نقل مطالب و اخبار با ذکر منبع بلامانع است
طراحی و توليد نرم افزار :
نوآوران فناوری اطلاعات امروز